freepay, Freepay, freepay.ir, فری پی, درگاه پرداخت
تبلیغات
فال, فال های وتار, فال وتار, faal, fal, wtaar, faal wtaar


کد خبر: ۴۱۷۸۴۱

۱۸۷  بازدید

ماهنامه خط خطی - حسن غلامعلی فرد: یک روز آقای آسیب پذیر رفت بالای درخت و دو پایش را کرد توی یک کفش که الّا و بلّا تا روزی که زنده است، پایش را روی زمین نخواهدگذاشت و می خواهد همان بالا زندگی کند. وقتی این خبر رسانه ای شد، هر کسی از هر جایی که می توانست، خود را پای درخت می رساند و سعی می کرد او را از این تصمیمش منصرف کند، اما آسیب پذیر پایین بیا نبود که نبود. و اما ادامه ماجرا...

آقای آسیب پذیر بالای درخت نشسته بود و با سوزن و نخ مشغول دوختن پرده گوشش بود. همان طور که پرده گوشش را کوک می زد آقای نادر قاضی پور آمد پای درخت و فریاد زد: «دولت قیمت گذاری سیب و انگور را در دستور کار قرار دهد!» آقای آسیب پذیر با شنیدن فریاد آقای قاضی پور، سگرمه هایش در هم رفت و گفت: «حالا شما نگران انگورا نباش... اونایی که اهلش هستن خودشون قیمتش رو دارن.»


آقای قاضی پور دوباره فریاد زد: «اصلا چه کسی شما را اینجا راه داده؟» آقای آسیب پذیر که از فریادهای نادرخان به تنگ آمده بود، کمی خودش را روی شاخه تکان داد تا از حالت به تنگ آمدگی درآمده و به گشاد آید. وقتی آقای آسیب پذیر کمی گشاده رو شد، رو کرد به آقای قاضی پور و گفت: «عزیزم! من تازه پرده گوشم رو دوختم... الان دارم دوران نقاهت رو طی می کنم... اگر می شه، یک کم مراعات کن!»


آقای قاضی پور بی توجه به درخواست آسیب پذیر، یک عدد بوق شیپوری از جاساز کُتش درآورد و جوری در آن دمید که نه تنها پرده گوش آقای آسیب پذیر از هم گسست، بلکه باقی قسمت های بدنش نیز ترک برداشت. پس آقای آسیب پذیر دوباره سوزن و نخش را برداشت و مشغول دوخت و دوز شد.

همین که دوخت دوز را شروع کرد، آقای کواکبیان که صاحبِ صوتِ خوش در فصلِ صوتِ خوش است، از نیسان آبی اش پیاده شد و فریاد زد: «با مارک نمی شود کار کرد!» آقای آسیب پذیر گوشش را خاراند و گفت: «کمی آهسته تر زیبا! کدوم مارک رو می گی؟ نکنه منظورت مارک زوکر برگه؟» آقای کواکبیان با صدای بلند گفت: «نه! واقعا این همه اصرار برای کار کردن با مارک چیست؟» آقای آسیب پذیر که از بلندی صدای آقای کواکبیان دچار سردرد شده بود، گفت: «عزیزم، اگر منظورت از مارک همون بِرنده، باید عرض کنم که چرا نمی ری سراغ همون نماینده مجلسی که چند وقت پیش تصادف کرده بود؟ گویا چون ماشین خودش لکسوس بوده فقط زخمی شده، اما اون بنده خداهایی که باهاش تصادف کردن، چون سوار پژو بودن این دنیای فانی رو رها کردن.»


در همین بین، آقای عارف از پشت دیوار بیرون پرید و با فریاد سکوت کرد! اما چون آقای آسیب پذیر حسابی پرده گوشش جر وا جر شده بود صدای سکوت وی را نشنید و برای چندمین بار سوزن نخ را به دست گرفته بود و مشغول دوختن شده بود. همین که دوخت و دوزش تمام شد، جماعتی از سیاست مداران پای درخت حاضر شدند و با فریادهایشان اوقات آقای آسیب پذیر را خط خطی کردند.


آقای آسیب پذیر طاقتش تمام شد و فریاد زد: «بابا، چه خبرتونه؟ چرا نمی ذارین دو دقیقه توی حال خودمون باشیم؟ از بس پرده گوشم رو دوختم، شده عینهو خشتکِ شلوار بچه شش ساله!» ناگهان، یکی از سیاسون فریاد زد: «شهر باید به منِ سیاسی عادت بکند!» پس آقای آسیب پذیر بی خیال دوختن پرده گوشش شد و پرده های گوشش را روی شاخه ای آویزان کرد و به خواب رفت و از اینکه هیچ صدایی نمی شنید، لبخند بر لبانش نشست، غافل از اینکه برخی سیاسیون در حالا بالارفتن از تنه درخت بودند تا انگشت در گوش وی فرو کنند! به هر حال، سیاست مدار است دیگر، دلش توجه می خواهد!

منبع : برترین ها ارسال به :
انتشار : سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵ - ۹:۲۵:۱۲ دیده شده : ۱۳بار نویسنده : admin
دیدگاه شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده سایت نمایش داده خواهد شد
آخرین مطالب
تبلیغات
آمار وتار
  • تعداد مطالب : ۱۲۱۷۸۰
  • تعداد نظرات : ۳۰۲
  • تعداد حاضران : ۳۲۳
  • آخرین بروزرسانی : ۳ دقيقه قبل
تبلیغات
تبلیغات
آخرین جستجوها